وبلاگ دارآباد

مهدی رستم پور

سه‌شنبه

استاد فلوبر

طرح جلدهایی از چاپ های فرانسوی، انگلیسی، اسپانیایی، ایتالیایی، پرتغالی، ترکیه ای و ایرانی رمان الماس نشان «تربیت احساساتی» که در ایران با عنوان تربیت احساسات منتشر شد


























برسد به دست دوست نارنینم مسعود باستانی

روزی در روزنامه جام جم، یادداشتی بی اسم و امضا علیه حسین رضازاده منتشر شد. بهش گفته بودند من نوشته ام.
تلفنی شکوه کرد که توقع نداشته همشهری اش این طور بنویسد درباره او.
گفتم: "حوسین گارداش سن بیزیم جان جیاریمیزسان. پهلیوانیمیز سان" که یعنی من ننوشته ام. تو عزیز دل ما هستی. پهلوان مایی.
این حکایت بی اهمیت را داشته باشید تا روایت اصلی را بازگو کنم.

1000 روز صبر کردم مسعود آزاد شود و عذرخواهی ام برای کدورت ناچیز بینمان را به خودش بگویم. مسعود از این هزار روز، یک روز مرخصی هم نداشته.
صبرم سرآمده مسعود. نیستی که پسر. امشب هزارویکمین شب است اما قصه تلخ ماندنت پشت میله ها به سر نیامده.
چهره بهار ناقص مانده بی تو. نوروز باستانی بدون مسعود باستانی قافیه اش فقیر است.
تا امروز از رفاقتمان ننوشته ام. بشکند انگشتی که خدای نکرده برای خریدن اعتبار از اسم تو، دخیل ببند خودش را به میله هایی که احاطه ات کرده اند.
مردد می مانم هر بار وقتی امضایم را اضافه می کنم به بیانیه ای برای درخواست آزادی یک خبرنگار. حس ناخوشایند حک کردن نامم با چاقو روی تنه درخت را دارم.

حالا فقط برای طلب عفو می نویسم؛ از شب های محله کشواد. یاکریم لاغری روی کولر پشت پنجره لانه کرده و تخم گذاشته بود. احمد توی گرمای 40 درجه تابستان هم نمی گذاشت روشنش کنیم.
شبی که یاکریم غیب شد، پرهای پراکنده توی کوچه نشان می داد همسایه معتاد، سرش را بریده و خورده.
فوتبال های شبانه  یورو 2008 بود. می خواستم بروم سراغ همسایه. برای اینکه بحث را عوض کنی گفتی تنها کسی که در کل جهان، هنوز استحقاق اسپانیا برای فتح جام را تایید نکرده احمد پرهیزی است.
ما همگی فرناندو تورس را می ستودیم اما احمد می گفت: "به درد نمی خوره."
چیزی تغییر نکرده مسعود. اما در این سه سال که نبودی، هواداران چلسی با احمد پرهیزی هم نظر شده اند.

خرداد 88 بود و نزدیک انتخابات، یک شب طبق معمول سر فوتبال کل انداختیم. ساعتی بعد بازی منچستر و بارسا در فینال لیگ قهرمانان بود. من چون کم آوردم، گفتم مسعود سعی کن زیاد درباره ورزش حرف نزنی.

تند گفتم. مثل پرخاش بود. خدایا؛ چه می دانستم هزار روز باید بگذرد تا غیابی عذر بخواهم.

کسی زنگ زد. نشنیدم با کی صحبت کردی اما پاشدی گفتی مهسا سرش درد می کند. خواستی نتیجه را برایت اس ام اس کنیم.
موقع فوتبال با آر پی چی هم نمیشد تو را از جلوی تلویزیون تکان داد، اما مثل فشنگ از جا پریدی. پاگرد تنگ بود و همسایه بد قلق احمد هم طبق عادت زشت، موتورسیکلت داغانش را چپانده بود توی راهرو.
حتی مقابل او که راهمان را بند آورده و مستاجر بالدار احمد پرهیزی را سر بریده بود، دلمان نمی آمد اقدامی کنیم و دفاعی کرده باشیم از امنیت خودمان. اما چند روز بعد محکومت کردند به اقدام علیه امنیت ملی!
موتورسیکلت چسبیده بود به در. ناگزیر کفش هایت را بردی توی کوچه بپوشی.
از پنجره و از روی جای خالی یاکریم نگاهت کردم. چه می دانستم برای همیشه داری می روی. مسعود به خدا اگر می دانستم آخرین دیدارمان است، پابرهنه تمام پسکوچه های باریک خیابان معلم را دنبالت می دویدم.

فقط می خواهم عذرخواهی کنم... می خواهم بگویم رضازاده کدام است، سن بیزیم پهلوانیمیز سان

جمعه

جسدهای ایستاده


عکس ها را در محوطه یک پایگاه تعطیل شده نیروی دریایی در دانمارک انداخته ام. فضایی متروک و ناتوان از مقابله با پیشروی مهار ناپذیر گیاهان. با تابلوهایی که پا در خاک دارند اما عمرشان تمام شده. حتی راه گم کرده ها را هم به هیچ کجا رهنمون نمی کنند.
در ابتدای فیلم جزیره شاتر وقتی تدی دانیلز و همکار قلابی اش "چاک" وارد جزیره می شوند، تابلویی چوبی و کهنه می بینند که از زبان بیماران روانی مقیم، روی آن نوشته شده: ما را به خاطر بیاورید. چون ما هم زندگی کردیم، عشق ورزیدیم و خندیدیم
حال، اگر تابلو با علائم انقضا شده اش به چیزی اشاره نکند چه؟ تابلویی که هشدار ندهد، فقط اعلان مرگ خودش را در چهره دارد:
ما را به خاطر بیاورید. مردگان افقی که روزگاری زنده بودیم و مسیرها را نشانتان می دادیم.








شنبه

فقط سه روز وقت داریم این ها را به شماره 8 محبوب دهه 60 بگوییم


ناصر محمدخانی فکر می کند اگر درخواست قصاص شهلا جاهد را پس بگیرد، ممکن است ملت بگویند او پای خون لاله نایستاد. 
ناصر اصرار دارد به پاک کردن صورت مسئله. گمان می کند حیات دوباره اش در گروی اعدام شهلاست.
شماره هشت محبوب بچگی های ما، نمی داند که یگانه امکان بازگشت دوباره اش به جامعه، باز کردن طناب دار از دور گردن این زن سیاهبخت است. 
تا دهم آذر بیشتر وقت نداریم. باید همه این ها را بگوییم به ناصر. مهاجم کم نظیر تاریخ فوتبال ما هیچ وقت حاشیه ساز نبود. چه بسیار ستاره های سرشناس فوتبال ایران که هر کدام، چند تا شهلا در پستوها و پسله های زندگی شان دارند. اما فقط ناصر نگونبخت بود که لاله اش پرپر شد.
پیکر شهلا هم هفته آینده راهی سردخانه است. به ناصر بگوییم که چقدر منفور خواهد شد با خاکسپاری شهلا. بازمانده ای غیر قابل ترحم، از فاجعه ای که خود مسبب آن بوده.
بی تردید این وظیفه چهره های اسم و رسم دار فوتبال است که هر طور شده رضایت ناصر برای عفو متهم را بگیرند و جان یک نفر را از مجازات نفرت انگیز اعدام، نجات بدهند.
علی پروین که آش آشتی کنان او همواره برای جوش دادن رابطه های از هم گسسته برقرار بوده باید پاپیش بگذارد. رگ گردن علی دایی این بار باید برای چیزی غیر از مطالباتش از فدراسیون فوتبال متورم شود. کریم باقری که نمی دانیم چرا در مسابقه احمدی نژاد و مورالس، برای دولت بازی کرد، این بار برای ملت آستین بالا بزند. عادل فردوسی پور هم اگر وساطتت کند، بی تردید مواضع خصمانه ناصر، فرو خواهد ریخت.
انصراف ناصر از درخواست اعدام شهلا و موج خبری گسترده ای که در پی این وساطت ها و تصمیم شماره 8 محبوب سال های کودکی مان ایجاد خواهد شد، برای بیدادگاه کافی است تا به رغم اصرار پدر و مادر لاله، اجرای حکم را به حالت تعلیق دربیاورد.

دوشنبه

مهین، امیر، رزا

مهین، امیر، رزا. یک سالی هست که دست هایتان را در باغچه کاشته اید. سبز شده اند. عطرش مگر می گذارد پلک های بسته تان را فراموش کنم

دو سه چیز درباره رمان کارمک مک کارتی و اقتباس سینمایی از آن




اغلب فیلم های سینمایی که از شاهکارهای ادبی ساخته می شوند، اگر از ادای دِین پدید آوردنگان فیلم به "رمان" فراتر رفته باشند، باز چندان توفیقی در جلب رضایت منتقدان نداشته اند.
نسخه های سینماییِ رمان های شاهکار، داعیه خلق یک جهان تازه در کهکشان فرهنگ و قراردادن پرسش های جدید مقابل هستی را ندارند. این کار سترگ، به انضمام میل به تصویر کشیده شدن را پیشتر، متن انجام داده.(1)
***
با وجود این پیش فرض های سختگیرانه نسبت به مدیوم سینما، بعد از دیدن فیلم "جایی برای پیرمردها نیست"، اشتیاقی برای خواندن رمانِ آن نداشتم!
 به این دلایل که 1- برادران کوئن از برجسته ترین فیلمسازان هستند اما مک کارتی در ایران رمان نویس گمنامی است. 2- فیلم چهار تا اسکار برده، در سراسر جهان دلبری کرده، داستانش هم که لو رفته. پس چه لزومی دارد نشستن پای 285 صفحه متن.
اما همان چند صفحه آغازین رمان و توصیف های محشر از شکار بز کوهی تا مواجهه لیولین ماس با "کاروان مرگ و مواد مخدر"، باز تاییدی مکرر است بر دست دوم ماندن ابدی اقتباس های حتی عالی در سینما.
پدیده رمان اگرچه به حشو و زوائدش بی اعتناست اما این رمان حشو و زوائد هم ندارد. به سختی می توان سطری را ناخوانده گذاشت یا از پیکره اش حذف کرد.  
جایی برای پیرمردها نیست، رمانی است که بعد از 2 صفحه مونولوگ  کلانتر بِل و 2 صفحه هم به قتل رسیدن معاون کلانتر، با صحنه پردازی شاهکارِ شکار لیولین ماس در صحرا آغاز می شود. توصیف جزء به جزء نابی که در آن ستیغ آفتاب، سکوت دشت، دقت، چابکی و تمرکز شکارچی، کیفیت تجهیزات شکار مثل دوربین و تفنگ و اهمیت پوتین های شکارچی، بسیار عینی تر است از آن چه در تصاویر فیلم می بینیم.
این لوکیشن و حوادثش چنان اغواگرند که باید به مک کارتی حق داد برای بازگرداندن شبانه لیولین ماس به صحنه، با تمهید نخ نمای آب رساندن به یک مجروح.
ماس با پای خودش به محل نزاع "تبهکاران مرده و زنده" برمی گردد و تعقیب و گریز دلفریبی را در صفحات 25 تا 35 رقم می زند.
کوئن ها برای جبران بسته بودن دست سینما مقابل اجتماع بی رقیب واژه ها و با نادیده گرفتن نیمی از این صفحه ها، سگی را که در کتاب نیست، برای گرفتن پاچه لیولین روانه می کنند و تمام آن صحنه های جذاب تعقیب و گریز کتاب، به یک فرار کلیشه ای در سینما تنزل می یابد.
***
آنتون شیگور، قاتلی متفاوت در بین همتایان متفاوتش است. جز لحظۀ ارتکاب قتل، گویی حتی نبضش هم نمی زند. توانایی های او افزون بر هوشمندی خارق العاده، خونسردی در شرایط سخت، توانایی جسمانی یا تیراندازی دقیق است.
 او از معدود جلوه های فیلم است که با نمونه مشابهش در کتاب، پهلو می زند. خاویر باردم از بهترین انتخاب های کوئن ها در تمام فیلم هایشان است.
آنتون شیگور، تا صفحه 157 از خودش حرف نمی زند و زمانی که این کار را می کند، دقیق و بی ابهام به گزارش خودش می پردازد. به دور از تناقض ها و چند وجهی بودن های قاتلین مالوف ادبیات داستانی. بی هیچ لکنتی.
تصویری از او در اختیار پلیس نیست. اصلاً معلوم نیست او به محل وقوع جرمش برگشته یا اصلا هیچ وقت آن جا را ترک نکرده است! حتی نام خانوادگی اش را هم بلد نیستند چطور بنویسند.
"دلیل این که هیچ کی نمی دونه اون چه شکلیه اینه که کسایی که می بیننش اون قدر عمر نمی کنن که بتونن بگن"
وقتی کارسن ولز که شخصیت جذابش، مجموعه ای است از "تبهکار- شر خر- کاراگاه خصوصی" در دام شیگور گرفتار می شود، شیگور همین خصیصه "چند وجهی بودن" که در قاموس شیگور، نابخشودنی است را به او یادآور می شود.  
ولز برای رهایی از مرگ، به پنجره تاریک نگاه می کند و می گوید: من می دونم چمدون کجاست.
شیگور می گوید: من چیز بهتری می دونم.
 *چی؟
- می دونم چمدون بعداً کجاست.
*کجا؟
- همین جا رو پاهای من.
شیگور به صورتش شلیک کرد. هر آن چه ولز قبلاً فهمیده بود یا فکر کرده بود یا دوست داشته بود به دیوار پشت سرش پاشید و آرام به پایین لیز خورد.
آنتون شیگور پس از پایان کشتارهایش حسن نیت خود را به مرد بدون نامی که سرشاخه ماجراست و پول متعلق به اوست ثابت می کند. (در فیلم این طوری نیست )
مرد بدون نام دیگری که دفترش در طبقه هفدهم است و کارسن ولز را برای از بین بردن شیگور و زنده کردن دلارها استخدام کرده بود را از بین می برد. (در فیلم هست)
آدم هایی که خیانت کرده اند و ما جزئیاتش را نمی دانیم. فقط رد و بدل شدن گلوله ها و جاری شدن جوی خون مردگان و خائنان را می بینیم.
کارمک مک کارتی با اطمینان، خوانندگانش را "کلکسیونر اسلحه" فرض می گیرد. هیچ گلوله ای در این رمان شلیک نمی شود مگر این که شرحی از عنوان و مدل اسلحه، صدا خفه کن، ماشه، قنداق، کالیبر، گلوله ها، شماره ساچمه، پوکه و احیاناً میزان انحراف زاویه ای اش به خواننده داده شود. جنس و نوع سلاح ها بسته به فضا و آدم ها، تغییر می کنند.
از تفنگ شوک دهنده خودش که به یک کپسول متصل است گرفته تا موزر 98، اسلحه های اتوماتیک و نیمه اتوماتیک، دو لول، گلاک 9 میلی متری، کلت های قدیمی سری 40 تا 44، وینچستر گلنگدن دار 97، اسلحه AK 47، یوزی لوله کوتاه، و... (فیلم، طبیعتاً در حفظ کیفیت این تمهید روایی نیز ناکام مانده).
***
از معدود قسمت هایی که در فیلم، قشنگ تر از کتاب در آمده؛ مرگ شوک آور و ناگهانی لیولین ماس است. موثر تر از خبر مرگش در کتاب که ابهام خیانت را برای همسرش ایجاد می کند. چیزی شبیه مرگ بیلی کاستیگان "دی کاپریو" در  ،DEPARTED طوری که منتقد و تماشاگر انتظارش را نداشته باشد.
همچنین دختر "مفت سوار" که در سر بالایی قبل از بوئرن، سوار فورد لیولین ماس شد هم در فیلم حذف شده. جایگزین او و 30 صفحه ای که در کتاب حضور دارد، دختر دیگری است مشغول آفتاب گرفتن در استخر تا توسط قاتلین لیولین ماس بمیرد.
ناگفته نماند ترکیب زیبای "مفت سوار"، ابداع جالب مترجم است برای "اوتو زدن".
پسربچه های میدلند که در تصادف اواخر فیلم با آنتون شیگور روبرو شدند، بر خلاف کتاب که کلانتر بِل سراغشان می رود، بازگشتی به فیلم ندارند تا فهرست حذفیات موفق جوئل و ایتن کوئن را کامل کنند.
غیر از کارسن ولز، کارلا جین دیگر شخصیت این رمان است که کوئن ها نتوانسته اند مثل مک کارتی ارائه اش کنند.
درست مثل گفتگوی لیولین ماس در ابتدای رمان با کارلا جین و گفتگوی کلانتر بِل با او. همچنین مادر غرغروی کارلا جین.
لحظه ای که در کتاب، لیولین ماس پیاده از مکزیک به آمریکا بر می گردد و با ممانعت و سپس موافقت پلیس مرزی مواجه می شود نیز حس انسانی شورانگیزی دارد که فیلم از پس ارائه آن نیز برنیامده.

______________________________________________

1- گاهی مثل برخی اقتباس های بهمن فرمان آرا، نتیجه کار حتی افتضاح شده. در اقتباس های موفقی مثل کار تقوایی در دایی جان ناپلئون که به باور بسیاری، بهترین سریال وطنی است نیز دو پرویز ماندگار سینمای ما تفوقی بر واژه ها و کاراکترهای رمان ایرج پزشکزاد ندارند. 
صیاد و فنی زادۀ سریال، اسدالله میرزا و مش قاسم را عالی بازی می کنند اما به هر حال، مش قاسم و اسدالله میرزا نیستند. ایفای رل آن دو را بر عهده دارند.


یکشنبه

رمانی که در خودش، مقایسه ای انجام داد با رمان دیگری که درباره جنگ ویتنام نوشته شده

رمان "در ارتش فرعون" از توبیاس ولف را می خوانم. هنوز تمام نشده. گزارشی مهیج از اوضاع افسران آمریکایی در جنگ ویتنام. نویسنده به جای کاوش در جبهه و ترسیم کشتار و فجایع مالوف جنگ ویتنام ، در موقعیت های حاشیه ای و زندگی شبانه روزی ستادنشین های آمریکایی مقیم ویتنام کنکاش می کند و با طنز دلچسبی که دارد، روحیات و احساسات متناقض آن ها را می کاود.
اما این پُست را برای این می نویسم که از حدود صفحه 30 و 40 به بعد، دائم یاد رمان "آمریکایی آرام" می افتادم که چند ماه قبل خواندم. آن رمان غیر از اشتراک در موضوع، جنس روایت مشابهی هم با اثر توبیاس ولف دارد. اما یادم است که رمان گراهام گرین را به سختی به آخر رساندم و کلاً از اول تا آخرش را راحت پیش نمی رفتم. در حین خواندن رمان "در ارتش فرعون"، ذهنم مدام درگیر مقایسه اش با رمان آمریکایی آرام و اعطای نشان برتری به کار ولف بود.
تا این که یکی از آن معجزه های کوچک وادی ادبیات داستانی، در صفحه 79 رمان رخ داد. راوی خودش به ترتیب آبی رنگی که در زیر آورده ام، قبول زحمت کرده و رمانی که داشتم می خواندم را با رمان گراهام گرین مقایسه کرده بود!
" آمریکایی آرام تاثیر ناخوشایندی بر من گذاشت. دوست داشتم فکر کنم داشتن مقاصد خوب ارزشمند است. در این کتاب مقاصد خوب چیزی به همراه نداشت جز ضرر. بدبینی و منفعت طلبی تفاوتی با کمک به دیگران نداشت و و همه در یک کفه ترازو قرار می گرفتند و تقریباً به شکلی استادانه این منفعت طلبی نوعی فضیلت محسوب می شد. از این طرز فکر خوشم نمی امد. به نظرم منحط می آمد، درست مثل راوی معتاد به تریاک و فضای کسل کننده داستان"